کمان گردنی از پی و استخوان
کلاغش پی طعمه زاغ کمان
۱بدل گشته او را ز بار درشت
چو گردن به تقعیر تحدیث پشت
۲شده پیر و چون شاهد خودپرست
هم آیینه هم شانه او را به دست
۳نموده ز آیینه اش مرگ روی
ز بس محنت از شانه اش رفته موی
۴ز بی گوشتی ایمن از گرگ و شیر
چریدی به هر دشت و وادی دلیر
۵ز بس بوده کوهان او بارسنج
به پشتش ازان آمده کوه رنج
۶دوچارش فتاد از قضا روبهی
ز حالات حیلتگران آگهی
۷بدو گفت کای قانع سربلند
ازین باغ کرده به خاری پسند
۸ز گیتی نوردان چه کهنه چه نو
چو تو کیست کم خوار و بسیار رو
۹خرد کشتی خشک دریات خواند
کسی چون تو کشتی به خشکی نراند
۱۰چرایی چنین لاغر و پشت ریش
چرا آمد این پشت ریشیت پیش
۱۱نیازرده موری ز تو ماه و سال
چو مورت که کرد اینچنین پایمال
۱۲بگفتا چه گویم به تو حال خویش
خبرهای ادبار و اقبال خویش
۱۳گرفتار سنگین دلی گشته ام
که از وی به خون دل آغشته ام
۱۴به پشتم نهد از نمکسار بار
کشد زیر بارم به بینی مهار
۱۵نسنجیده باری به آنسان ثقیل
که از ثقل آن بشکند پشت پیل
۱۶ازان بار هر جا درافتم ز پای
بجنباند از زخم چوبم ز جای
۱۷چنین پشت و پهلوی من ریش ازوست
به هر ریش من آمده نیش ازوست
۱۸به ناله زبان کرده ام چون جرس
مرا هیچ کس نیست فریادرس
۱۹چو روبه شنید این حدیث دراز
پی چاره کاریش شد حیله ساز
۲۰بگفتا میان نمکسار و شهر
بود رودی از موج دریاش بهر
۲۱چو آنجا رسی زن در آن آب جک
که گردد نمک از گدازش سبک
۲۲وز آن پس برون نه ازان رود گام
سبک بار تا شهر خوش می خرام
۲۳شتر چون ز روبه شنید این سخن
بدان حیله شد خویش را چاره کن
۲۴پیاپی در آن دجله نیک تک
به یک نیمه آورد بار نمک
۲۵شتربان چو زان حیله آگاه شد
به چالاکی او را جزا خواه شد
۲۶به یکبار ترک نمکسار کرد
بدو جمله پشم و نمد بار کرد
۲۷ازان حیله مسکین شتر در حجاب
به دستور خود خفت در رود آب
۲۸ز بس آب برداشت پشم و نمد
یکی ده شده آن باز و ده گشت صد
۲۹به سختی همی رفت آن راه را
به نفرین همی گفت روباه را
۳۰که بادش ز روی زمین نام گم
که بر من روا داشت این اشتلم
۳۱من از یک نمک داشتم دل دو نیم
به آبم درافکند پشمین گلیم
۳۲گلیم خود از آب گر برکشم
ز شادی بر اوج فلک سرکشم
۳۳بیا ساقیا فکر آن باده کن
که دل را بود از حیل ساده کن
۳۴به یک جرعه ام ساز ازان شیر گیر
خلاصی ده از مکر روباه پیر
۳۵بیا مطربا نقشی از نو ببند
بزن این نوا را به بانگ بلند
۳۶که آنست شیر این گذرگاه را
که از سر کشد پوست روباه را
۳۷یکی اشتر از ضعف چون عنکبوت
سوی دشت شد تار تن گرد قوت
۳۸