شنیدم که شاهی به هندوستان
برافروخت بزم از رخ دوستان
۱چو طوطی به هر نکته گویا شدند
به نادر خبرها شکرخا شدند
۲یکی گفت کاندر دیار عرب
یکی جانور دیده ام بس عجب
۳شتر پیکری رسته زو بال و پر
ولیکن نه پرنده نی باربر
۴پی طعمه سوزنده اخگر خورد
چو عنقای مغرب که اختر خورد
۵بود در دهان وی آتش چو آب
نسوزد گلویش ازان تف و تاب
۶ز وی هر کس آن قصه را کرد گوش
بر او بانگ زد کای برادر خموش
۷شتر را به روی زمین پر که دید
و یا طعمه مرغ از اخگر که دید
۸به دل کی کند خانه مرغ مقال
چو آید فرو ز آشیان محال
۹چو گوینده انکار ایشان بدید
به سوگند بسیار افغان کشید
۱۰ولیکن چو برهان دیگر نداشت
کس آن را به سوگند باور نداشت
۱۱ازان جمع فرخنده شرمنده ماند
چو شمع از خجالت سرافکنده ماند
۱۲شد آتش ز اندوه و برخاست زود
برون رفت بر خویش پیچان چو دود
۱۳ز پا راحله وز جگر زاد کرد
نهان از همه رو به بغداد کرد
۱۴شتر مرغی آورد آنجا به دست
به عزم دیار خود احرام بست
۱۵پس از سالی آورد سوی شهش
بدان ساخت از صدق خویش آگهش
۱۶شه آن را چو دید آفرین کرد و گفت
که ای قول تو بوده با صدق جفت
۱۷بود صبح کاذب سخن بی فروغ
نیاید ز صادق زبانان دروغ
۱۸ولی کی سزد حرفی از نکته سنج
که باید در اثبات آن برد رنج
۱۹لب از دعویی به که داری نگاه
که آری دلیلش ز یکساله راه
۲۰بیا ساقیا در ده آن جام صاف
که شوید ز دل رنگ و بوی گزاف
۲۱به هر جا که افتد ز عکسش فروغ
به فرسنگ ها رخت بندد دروغ
۲۲بیا مطربا زانکه وقت نواست
بزن این نوا را در آهنگ راست
۲۳که کج جز گرفتار خواری مباد
به جز راست را رستگاری مباد
۲۴