به عمان یکی مرغ فرتوت بود
که از ماهیش قوت و قوت بود
۱به جز ساحل بحر منزل نداشت
به جز ماهی از صید حاصل نداشت
۲به قصدش همه چشم بودی چو دام
که چون شست از وی رسیدی به کام
۳چنان شد بر او ضعف پیری درست
که اسباب صیادیش گشت سست
۴ز هر طعمه روزی تهی حوصله
وز آن ضعف و بی حاصلی در گله
۵ز صید غرض چشم امید بست
به نظاره بر طرف دریا نشست
۶دو صد جوق ماهی در آن آبگیر
همی دید چون نقش چین بر حریر
۷رخ آب ازان ماهیان جا به جای
چو پولاد مصقول جوهرنمای
۸به حرمان دلی داشت زانها دو نیم
چو محروم مفلس ز خوان لئیم
۹شکم گرسنه لقمه از کام دور
ز طبع غذا جوی آرام دور
۱۰ز ناگه یکی ماهی او را بدید
بدو کرد آغاز گفت و شنید
۱۱که ای آفت جان دلخستگان
دل آزار خیل زبان بستگان
۱۲رسد از تو تیر بلا فوج فوج
زره پوش از آنیم دایم ز موج
۱۳کنون رفته از کار می بینمت
به سستی گرفتار می بینمت
۱۴چرا ریخت زینسان پر و بال تو
ز قوت فرو ماند چنگال تو
۱۵بگفتا شدم پیر و بیماریم
درافکند از پا به سرباریم
۱۶بدیم از ضمیر بداندیش رفت
پشیمانم از هر چه زین پیش رفت
۱۷ز من هر که را زخم جانی رسید
همه از غرور جوانی رسید
۱۸بر این ساحل امروز دارم قرار
ز آزار هر جانور توبه کار
۱۹مرا یک دو شاخ گیاه است بس
چرا جویم از حرص آزار کس
۲۰دلم چون شد از وایه طبع پاک
گرم لقمه ماهی نباشد چه باک
۲۱خود آن لقمه آسیب جان و تن است
که در وی نهان کرده صد سوزن است
۲۲بیا تا ز هر تیرگی خم زنیم
زمانی به هم از صفا دم زنیم
۲۳دل از ظلمت ظلم صافی کنیم
به آیین عدلش تلافی کنیم
۲۴بر این قول گر اعتمادیت نیست
وز این نکته در دل گشادیت نیست
۲۵بگیر این گیاه به هم تافته
ز بس تافته محکمی یافته
۲۶دهانم به آن رشته محکم ببند
که تا باشی ایمن ز هر ناپسند
۲۷چو بیچاره ماهی شنید آن فریب
نماند از فریبنده هیچش نهیب
۲۸گرفت آن گیا را و سویش شتافت
گذرگاه خود جز گلویش نیافت
۲۹به یک جستن او را ز جا در ربود
فکندش به جایی که گویی نبود
۳۰ربود از کف بحر مشتی درم
نهان ساخت در غله دان عدم
۳۱بیا ساقی آن جام گیتی فروز
که شب را نهد راز بر روی روز
۳۲بده تا ز مکر آوران جهان
نماند ز ما هیچ مکری نهان
۳۳بیا مطربا همچو دانا حکیم
که می داند از نبض حال سقیم
۳۴بنه بر رگ چنگ انگشت خویش
بدان درد پنهان هر سینه ریش
۳۵