به یونان حکیمی فلاطون محل
که در علم حکمت نبودش بدل
۱ز گیتی یکی سفله فرزند داشت
که با مردم سفله پیوند داشت
۲نمی زد به راه پدر نیم گام
بدر بود از آیین حکمت تمام
۳ز حرف ادب دور انگشت او
ز نقد مروت تهی مشت او
۴ز اقبال او عار همخانه را
ز ادبار او بار بیگانه را
۵حریفان ازو رنجه در میکده
به مستان قوی پنجه در عربده
۶ز خوی بدش مادر آمد به تنگ
به پیش پدر کوفت بر سینه سنگ
۷که ای پیر تعلیم فرزانگان
ز خوی نکو خویش بیگانگان
۸یکی جزو از دفتر عقل کل
فروغ ضمیرت چراغ سبل
۹به شاگردیت عقل فعال شاد
کمالاتش از عقل تو مستفاد
۱۰ز فکر تو حل مشکل هندسی
محرر براهین اقلیدسی
۱۱مؤدب به تأدیب تو خاکیان
مباهی به آدابت افلاکیان
۱۲به تو هست فرزندت از جمله پیش
بدو هست پیوندت از جمله بیش
۱۳به تعلیم آداب او لب گشای
ز لوح دلش حرف علت زدای
۱۴نیند از تو بیرونیان بی نصیب
چرا جزو خود را نباشی ادیب
۱۵بگفتا گل او ز کان من است
ولی جان او نی ز جان من است
۱۶چو جانش نباشد ز من بهره ناک
چه سودش کند نسبت آب و خاک
۱۷بیا ساقیا در ده آن جام خاص
که سازد مرا یکدم از من خلاص
۱۸ببرد ز من نسبت آب و گل
به ارواح قدسم کند متصل
۱۹بیا مطربا در نی افکن خروش
که باشد خروشش پیام سروش
۲۰کشد شایدم جذبه آن پیام
ازین دون نشیمن به عالی مقام
۲۱