به بغداد شد گامزن زیرکی
دوچارش فتاد از قضا کودکی
۱ز دور رخش قرص مه را شکست
چو روی خودش گرده نان به دست
۲همی خورد ازان گرده و می گریست
بدو گفت زیرک که این گریه چیست
۳بگفتا منم کودک یک تنه
ز خوان امل معده گرسنه
۴بسی اشتها سخت و این گرده خرد
کجا راه سیری توانم سپرد
۵ز گریه از آنم چنین تلخکام
که می دانم این زود گردد تمام
۶بمانم ز بی توشگی سر به زیر
نه در دست من نان و نی معده سیر
۷بیا ساقی آن می که سیری دهد
درین بیشه ام زور شیری دهد
۸بده تا درآیم چو شیر ژیان
به هم بر زنم کار سود و زیان
۹بیا مطربا وز کمان رباب
که از رشته جان زهش برده تاب
۱۰ز هر نغمه زیر تیری فکن
به من چون شکاری نفیری فکن
۱۱