خردنامه اسکندری

بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیار جامی

شاعر
جامی
قالب
مثنوی
وزن
فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

به بغداد شد گامزن زیرکی

دوچارش فتاد از قضا کودکی

۱

ز دور رخش قرص مه را شکست

چو روی خودش گرده نان به دست

۲

همی خورد ازان گرده و می گریست

بدو گفت زیرک که این گریه چیست

۳

بگفتا منم کودک یک تنه

ز خوان امل معده گرسنه

۴

بسی اشتها سخت و این گرده خرد

کجا راه سیری توانم سپرد

۵

ز گریه از آنم چنین تلخکام

که می دانم این زود گردد تمام

۶

بمانم ز بی توشگی سر به زیر

نه در دست من نان و نی معده سیر

۷

بیا ساقی آن می که سیری دهد

درین بیشه ام زور شیری دهد

۸

بده تا درآیم چو شیر ژیان

به هم بر زنم کار سود و زیان

۹

بیا مطربا وز کمان رباب

که از رشته جان زهش برده تاب

۱۰

ز هر نغمه زیر تیری فکن

به من چون شکاری نفیری فکن

۱۱

دربارهٔ جامی

۳٬۳۹۱ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ خردنامه اسکندری (۷۸ شعر) قرار دارد.