خرد جمله لب شد زمین بوس را
زمین بوسی اسقلینوس را
۱حکیمی که چون لب به حکمت گشاد
ز طبع گهربارش این نکته زاد
۲که ای غرقه نعمت ایزدی
گرفتار کفران ز نابخردی
۳ببین نعمت و شکر نعمت بگوی
ببین زلت و دل ز زلت بشوی
۴ز شکر است نعمت فزایش پذیر
اگر مرد راهی ره شکر گیر
۵مبادا رود پای نعمت ز جای
فروبندش از رشته شکر پای
۶عبادتگران خدا ناشناس
چو گردنده گاوند گرد خراس
۷که هر چند خالی ز گردش نزیست
نمی داند آن گردش از بهر چیست
۸به صد وایه محتاج جان کاستن
به از حاجت از ناکسان خواستن
۹به خواهش ازیشان مریز آبروی
مدار آبرو را کم از آب جوی
۱۰نه زر ده به گستاخ فاجر نه زور
مددگاری او مکن در فجور
۱۱می و شاهدش را که آمادگیست
ز تو می فروشی و قوادگیست
۱۲مکن ضایع انعام خود زینهار
به حق ناشناسان حق ناگزار
۱۳به بحر اندرون به گهر ریختن
که در کیسه سفله زر ریختن
۱۴به تعلیم ناکس زبان کم گشای
که تعلیم او نیست دانش فزای
۱۵ز دانش دلش کی منور شود
به سگ آب ریزی نجس تر شود
۱۶سلامت اگر بایدت گوش باش
ز گفتار بیهوده خاموش باش
۱۷وگر زانکه گویی سخن راست گوی
به جز راستی زیور آن مجوی
۱۸نداند دل هیچ دانشوری
سخن را به از راستی زیوری
۱۹به صنعت سخن را که آراستی
چه حاصل چو خالیست از راستی
۲۰نه تنها شعار زبان است صدق
حصار تن و حرز جان است صدق
۲۱درین کهنه بیشه دورنگی مکن
ز شیری زنی دم، پلنگی مکن
۲۲درون و برون را به هم راست ساز
ز کج باز بهتر بود راست باز
۲۳درون را بیارای همچون برون
و یا کن برون را به رنگ درون
۲۴