خوش آن کس که کارش نکویی بود
به نیک و بدش نیکخویی بود
۱چه در وقت مردن چه در زندگی
رود روزگارش به فرخندگی
۲سکندر چو نامه به مادر نوشت
به جز نامه موعظت در نوشت
۳به یاران زبان نصیحت گشاد
به هر سینه گنجی ودیعت نهاد
۴چو بر حاضران گنج گوهر فشاند
ز ناحاضران نیز غافل نماند
۵وصیت چنین کرد با حاضران
که ای از جهالت تهی خاطران
۶چو بر داغ هجران من دل نهید
تن ناتوانم به محمل نهید
۷گذارید دستم برون از کفن
کنید آشکاراش بر مرد و زن
۸ز حالم دم نامرادی زنید
به هر مرز و بوم این منادی زنید
۹که این دست دستیست کز عز و جاه
ربود از سر تاجداران کلاه
۱۰کلید کرم بود در مشت او
نگین خلافت در انگشت او
۱۱ز شیر فلک قوت پنجه یافت
قوی بازوان را بسی پنجه تافت
۱۲ز حشمت زبر دست هر دست بود
همه دست ها پیش او پست بود
۱۳ز نقد گدایی و شاهنشهی
ز عالم کند رحلت اینک تهی
۱۴چو بحرش به کف نیست جز باد هیچ
چه امکان ز وی این سفر را بسیچ
۱۵تو هم گیر ازین دست ای خواجه پند
بدین دست بگشای از پای بند
۱۶به کار جهان بند بودن که چه
بدین شغل خرسند بودن که چه
۱۷چو ز اول تو را مادر دهر زاد
به جز دست خالیت چیزی نداد
۱۸ازین ورطه چون پای بیرون نهی
بود زاد راه تو دست تهی
۱۹مکن در میان دست خود را گرو
به چیزی که گویند بگذار و رو
۲۰بده هر چه داری که این دادن است
که از خویشتن بند بگشادن است
۲۱بود آن تو هر چه دادی ز دست
که در وجه فردات خواهد نشست
۲۲تو را گر به مخزن زر و گوهر است
نه آن تو آن کسی دیگر است
۲۳