سکندر چو زد از وصیت نفس
ز عالم نصیبش همان بود و بس
۱شد انفاس او با وصیت تمام
به ملک دگر تافت عزمش زمام
۲برفت او و ما هم بخواهیم رفت
چه بی غم چه با غم بخواهیم رفت
۳درین کاخ دلکش نماند کسی
رود عاقبت گرچه ماند بسی
۴متاعی به از عمر جاوید نیست
ولی آن درین عالم امید نیست
۵در او زیرکی عمر جاوید یافت
که زنده ازو امید تافت
۶چو اسپهبدان بی سکندر شدند
جدا زو چو تن های بی سر شدند
۷فتادند در جیب جان کرده چاک
چو تن های سر رفته در خون و خاک
۸بکردند آنچه اهل ماتم کنند
که بدرود شاهان عالم کنند
۹ز جامه کبودان زمین می نمود
به چشم کواکب چو چرخ کبود
۱۰صدای نفیر از فلک برگذشت
زهاب سرشک از سمک درگذشت
۱۱ز بس خاست دود از دل یک به یک
پر از دود گشت از سما تا سمک
۱۲ز بس ظلمت و دود بر هم نشست
در صبح بر روی خورشید بست
۱۳چو دیدند از آخر که از اشک و آه
نیارند بر درد و غم بست راه
۱۴ز آیین ماتم عنان تافتند
به تدبیر تجهیز بشتافتند
۱۵ز مشک و گلابش بشستند تن
ز خز و کتان ساختندش کفن
۱۶ز تابوت زر محملش ساختند
ز دیبای چین مفرش انداختند
۱۷چو مهد زرش گشت آرام جای
بزرگ سپه خاست گریان به پای
۱۸به دانش حجاب از میان برگرفت
به دانا حکیمان سخن درگرفت
۱۹که امروز روز زبان آوریست
درین قصه وقت سخن گستریست
۲۰ز حکمت بسازید هنگامه ای
کنید املیی موعظت نامه ای
۲۱که غمدیدگان را تسلی دهد
مثال مثوبت به عقبی دهد
۲۲