بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشت
در زمین بوسی همه عمر دراز من گذشت
۱بود بیش از حد نیازم با سگان او ولی
ناز آن بدخوی با من از نیاز من گذشت
۲قامتش را سجده بردم چون بهانه یافتم
دی چو مست ناز از پیش نماز من گذشت
۳چشم گریان من و خاک کف پای سگی
کو شبی از کوی یار دلنواز من گذشت
۴شاه غزنین جان همی داد از غم و می گفت نیست
عمر من جز آنچه در وصل ایاز من گذشت
۵سوخت شمع از آتش اندیشه سر تا پای دوش
چون به مجلس قصه سوز و گداز من گذشت
۶جامیا مرد حقیقت بین به معنی برد راه
هر کجا افسانه عشق مجاز من گذشت
۷