رخش همت تند و ملک فقر را میدان فراخ
نیست از شرط ره آسودن درین فرسوده کاخ
۱شبوه نازکدلان نبود سلوک راه فقر
سخت دشوار است بار شیشه و ره سنگلاخ
۲نیست ممکن ترک فقر از من که در عهد ازل
بسته ام با فقر عهدی مستحیل الانفساخ
۳بهر آوازی ز کوس فقر یا آوازه ای
گوش جان دارد دلم بر روزن کاخ صماخ
۴هر چه داری چون شکوفه برفشان زیرا که سنگ
بهر میوه می خورد از دست مشتی سفله شاخ
۵هر دم از عمر گرامی هست گنجی بی بدل
می رود گنجی چنین هر لحظه بر باد آخ آخ
۶تنگنای شهر صورت نیست جامی جای تو
سوی معنی رو که هست آن ملک را میدان فراخ
۷