چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آید
به همراهی او صد کاروان جان برون آید
۱ندارد هیچ کس تاب وداع او بگوییدش
که بر بیچارگان رحمی کند پنهان برون آید
۲مبند آن ماه گو محمل که می گریند صد بی دل
نشاید کاروانی را که در باران برون آید
۳چو گریم بر گرفتاران دل سیل بلا گردد
مرا هر قطره خون کز دیده گریان برون آید
۴ز سینه با خیالش رفت جان آری گه رفتن
خوش است از صاحب خانه که با مهمان برون آید
۵من بی دل چو از شوق خط و رخسار او میرم
ز خاکم جای سبزه لاله و ریحان برون آید
۶نداند جز فغان جامی زبانش چون جرس گویی
برای آن بود کز وی همین افغان برون آید
۷