ز خاکم چو خونین گیایی برآید
ز هر شاخ برگ وفایی برآید
۱چو آتش مشو تند و سرکش مبادا
که دود از دل مبتلایی برآید
۲به بوی تو از جا جهم مست و بی خود
ز هر سو که آواز پایی برآید
۳نکو گوش کن کان منم گرد کویت
چون شبها فغان گدایی برآید
۴دوم پیش چون اشک و حال تو پرسم
ز کوی تو چون آشنایی برآید
۵طبیبا یکی دفتر خویش بگشا
بود درد ما را دوایی برآید
۶بسی باید از دیده خون ریخت جامی
که کام دل از دلربایی برآید
۷