وقت گل زان گونه کز گل سبزه تر میدمد
کشته آن غمزه را از خاک نشتر میدمد
۱میزند تیغ قدت در باغ با سرو سهی
بید را زان رو به جای برگ خنجر میدمد
۲کس نیابد بوی راحت از دل محنت کشم
آری آن ریحان ازین ویرانه کمتر میدمد
۳مردم چشمم خیال خواب چون بندد دگر
کز خیال آن مژه خارش ز بستر میدمد
۴کی شود پاک از گیاه غم مرا کشت امید
کِش ز یک جا میکَنَم صد جای دیگر میدمد
۵از فسون خوان شد فزون سوز من آن دمها که او
بر دل من میدمد گویی در اخگر میدمد
۶زنده شو جامی که جانبازان تیغ هجر را
از فروغ روی جانان صبح محشر میدمد
۷