اشکم از دیده چو بی آن رخ گلگون بچکد
لاله ها بردمد از خاک وز آن خون بچکد
۱جز گیاه غم و اندیشه لیلی ندمد
دانه اشک که از دیده مجنون بچکد
۲دارم از اشک جگرگون جگری غرقه به خون
خواه ماند به درون خواه ز بیرون بچکد
۳در درون مایه غم گردد اگر خانه کند
وز برون سبزه اندوه دمد چون بچکد
۴چون شود گرم ز رخسار تو هنگامه حسن
خوی خجلت ز جبین مه گردون بچکد
۵به خیال در دندان تو گریم چه عجب
که ز نوک مژه ام لؤلؤ مکنون بچکد
۶خونبها چیست چو آن غمزه کشد جامی را
قطره می که تو را از لب میگون بچکد
۷