صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذرد
صبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد
۱نازنین طبع تو را از گله چون رنجانم
هر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد
۲کیست آگاه ز حال دل در هم شدگان
جز نسیمی که بر آن طره در هم گذرد
۳لذت زخم خدنگ تو نداند هرگز
هر که در سینه اش اندیشه مرهم گذرد
۴جویها بین به رخ افتاده من گریان را
بس که از دیده به رو سیل دمادم گذرد
۵مکن افسانه ما گوش که این مایه غم
حیف باشد که بر آن خاطر خرم گذرد
۶گر بود جای گذر گرد درت جامی را
جامی آن دارد اگر از همه عالم گذرد
۷