من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه
۱گریه گویند گناه است ز شوق رخ خوب
چند دور از تو بود دیده من غرق گناه
۲خاطر از مشغله خسته دلان رنجه مدار
پادشا را نبود چاره ز غوغای سپاه
۳کرده ام جای به سر خاک کف پای تو را
جای آن دارد اگر سرکشم از افسر جاه
۴سرو را زیب قبا کنی و بس فتنه که خاست
وای اگر بر سر آن برشکنی طرف کلاه
۵دل ما را کنی از لطف دو رخ بسته خویش
کس ندارد دل درویش بدین لطف نگاه
۶نیست کس محرم راز دهنش بر ذقنش
لب بنه جامی و این راز فروگوی به چاه
۷