هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد
واجب آنست که اول قدم از سر گذرد
۱کاش جان بگسلد از تن که مگر همره باد
گه گهی جانب آن سرو سمنبر گذرد
۲آه ازان شوخ که بر هر سر راهی که روم
بهر محرومی من از ره دیگر گذرد
۳ناگهان گر گذرش سوی من افتد روزی
تا نبینم رخ او بیش روان تر گذرد
۴در چمن چون به هوای قد او گریه کنم
آب چشمم همه بر سرو و صنوبر گذرد
۵همنشینا نفسی پیش نظر حایل شو
طاقتم نیست که آن مه ز برابر گذرد
۶او به کف تیغ که جامی ز سر خود بگذر
من در آن غم که مباد از سر من درگذرد
۷