یار جستم که غم از خاطر غمگین ببرد
نه که جان کاهد و دل خون کند و دین ببرد
۱دل سپردم به بتی تا شود آرام دلم
نه که تسکین و قرار از من مسکین ببرد
۲من در آن غم که دل از وی به چه فن بستانم
او در اندیشه که جان را به چه آیین ببرد
۳گر دهد خوی تو صد غصه ز دل تلخی آن
لب لعل تو به یک نکته شیرین ببرد
۴نکنم گریه ز شوقت چه کنم می ترسم
که غبار رهت از چشم جهان بین ببرد
۵بگذر سوی چمن تا ز لطافت رخ تو
پرده گل بدرد رونق نسرین ببرد
۶سخن چین سر زلف تو مستور خوش است
آه اگر بوی ازین نکته سخن چین ببرد
۷سیل اشکم ببرد سنگ ولی ممکن نیست
که تو را نقش ستم از دل سنگین ببرد
۸نقد جان در عوض خاک درت چیزی نیست
سود جامی ست اگر آن بدهد وین ببرد
۹