نه پیکی که از ما پیامش برد
نه بادی که روزی سلامش برد
۱مرا طاقت دیدن او کجاست
که بی خود شوم هر که نامش برد
۲چو آن مه کند جلوه از طرف بام
فلک رشک بر طرف بامش برد
۳مرا سوی سرو سهی چون صبا
هوای قد خوش خرامش برد
۴بود سرمه دیده آن خاک راه
که مردم به صد اهتمامش برد
۵چه نیکوست بودن گرفتار او
خوش آن مرغ کو ره به دامش برد
۶به میخانه جامی به خود چون رود
مگر همت شیخ جامش برد
۷