دل من که بس مبتلا بینمش
ازان شوخ در صد بلا بینمش
۱دل از وی نگه داشتن مشکل است
که شکلی عجب دلربا بینمش
۲رقیبانم از وی جدا ساختند
خدایا کز ایشان جدا بینمش
۳شب تیره هر کس به فکری و من
در آن غم که فردا کجا بینمش
۴خوش آن مه که یک ذره خرسندیم
نباشد اگر سالها بینمش
۵به ره چند سایم رخ آیا بود
که روزی بر آن پشت پا بینمش
۶ازان گشت بیگانه جامی ز خویش
که با درد عشق آشنا بینمش
۷