منم عاشق و بیدل و مبتلا
ز عشق تو افتاده در صد بلا
۱کشیده ست خوان بلا عشق تو
زند عالمی را به آن خوان صلا
۲ز ورد تلاوت مرا بازداشت
سرود غمت در خلا و ملا
۳کی آید تلاوت ز دستم چو من
زدم دست در تن تلا لاتلا
۴فروغ رخت از پس صد حجاب
دهد دیده را نور و دل را جلا
۵چو راندی چنین آخرم کاشکی
نمی خواندیم سوی خویش اولا
۶رسانید جامی غم دل به عرض
فان شئت فاسمع و الا فلا
۷