عقل می گفت که چند است صفات تو و چون
عشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »
۱شیوه عشق بود کشف حقایق کردن
عقل از عهده این کار نیاید بیرون
۲قول کن امر تو را تعمیه و روپوش است
ور نه پیرایه صنع تو نه کاف است نه نون
۳خود به هر شکل که خواهی بدر آیی وانگه
به جهان درفکنی دبدبه «کن فیکون »
۴همه از عشق تو مستند چه نزدیک چه دور
همه در راه تو پستند چه عالی و چه دون
۵جگرم خون شد و جمعیت دل دست نداد
جای آنست که از دیده فروریزم خون
۶غنچه سان راز دل خویش نهان دارم لیک
اشک چون لاله نشان می دهد از داغ درون
۷کی شود بادیه دوری و مهجوری طی
تا که مجنون نشود لیلی و لیلی مجنون
۸جامی از عشق سخن گوی که در مشرب ما
هرچه جز قصه عشق است فسانه ست و فسون
۹