آنچه از آتش غم با دل غمناک رود
گر برآرم دم ازان دود بر افلاک رود
۱بنده ام پاکروی را که درین دیر کهن
تا زید پاک زید چون برود پاک رود
۲زیر هر سنگ فتاده ست سر سرهنگی
پر دلی کو که درین راه خطرناک رود
۳دیده را تا به زمین فرش نسازم مخرام
حیف باشد ز چنین پای که بر خاک رود
۴لذت تیغ غمت باد بر آن کشته حرام
که نه با عهد درست و کفن چاک رود
۵سرفرازان جهان گردن تسلیم نهند
هر کجا قصه آن حلقه فتراک رود
۶جامی از خط خوشش پاک مکن لوح ضمیر
کین نه حرفی ست که از صفحه ادراک رود
۷