چشمم از گریه چو در ورطه خون میافتد
راز پنهان دل از پرده برون میافتد
۱به ختم آن زلف نگون است و مرا در ره عشق
هرچه میافتد ازین بخت نگون میافتد
۲بیتو گم شد اثرم وز غم تو در عجبم
که به سر وقت من گمشده چون میافتد
۳گذر دیده شد آغشته به خون دل ازان
پارههای جگر آلوده به خون میافتد
۴خلق گویند بکن صبر و لب از آه ببند
چون کنم صبر که آتش به درون میافتد
۵شعله آه من این سان که ز گردون گذرد
عرش را دم به دم آتش به ستون میافتد
۶جامی این نوع که سررشته تدبیر گسست
آخرالامر به زنجیر جنون میافتد
۷