نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهان
به شکر خنده گشاید گره از رشته جان
۱دل همی جست نشانی زمیان تو ولی
جز کمر زان طلبش هیچ نیامد به میان
۲بهره از میم که ماند به دهانت لب راست
سر برآورده به لب لیسی ازانست زبان
۳چون زنی غمزه در ابرو مفکن چین که دریغ
تیر چون رفت دگر باز نیاید به کمان
۴ز استخوانهای سفید است سرکوی توپر
پیش تیر تو ز عشاق همین ماند نشان
۵نیست از کوی توام دور سر مهر و سپهر
بی سفال سگ تو سیرم ازین کاسه و خوان
۶پرتو لعل لبت از دل جامی پیداست
باده در شیشه صافی نتوان داشت نهان
۷