جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهان
در میان جان شیرین سر ما باید نهان
۱کی لطیفان را بود تاب درشتی این همه
از دهان بیرون میاور سوی لب هر دم زبان
۲تو مرا جانی و تا گرد میان بستی کمر
با تو دارم چون کمر ای نازنین جان در میان
۳چون رفیقان را نهی خوان با رقیبانم گذار
با تن لاغر که بس باشد سگان را استخوان
۴شد تنم بر آستانت خاک و بی سامان سرم
چون سری باشد جدا از تن جدا زین آستان
۵هرکست گوید زهی زو چین در ابرو افکنی
در نمی آرد به زه ابروی تو سر چون کمان
۶حرز تو از چشم بد جامیست از بهر خدای
چون گشایی پرده از عارض نخست او را بخوان
۷