جز سر کویش من آواره را مسکن مباد
بلبل بی خان و مان را جای جز گلشن مباد
۱بر درش شبها سگان را جا و من محروم ازان
وه چه روز است این که دارم سگ به روز من مباد
۲دیگران را دیده روشن گرچه از مردم بود
جز به روی آن پریرو چشم من روشن مباد
۳گرچه هر دم خاک گردد در رهش صد جان پاک
هیچ گه زین رهگذر گردی بر آن دامن مباد
۴صد بلا گر پیش پیش آید به هر گامی مرا
هرگزم از کوی عشقش روی برگشتن مباد
۵گر سگانش را خلد خاری به پا از بهر آن
غیر نوک نشتر مژگان من سوزن مباد
۶گر بود روزی معاذالله که نتوان دیدنش
جامی بیچاره را آن روز جان در تن مباد
۷