گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مباد
زیر لب خندید و گفتا بیش باد و کم مباد
۱گفتمش سررشته کارم شد از زلف تو گم
گفت کار کس چنین آشفته و در هم مباد
۲گفتمش بهر تو می ریزم ز مژگان در اشک
گفت یارب هرگز این ابر کرم بی نم مباد
۳گفتمش شد قامتم چون حلقه اشکم چون نگین
گفت جز حرف وفایم نقش این خاتم مباد
۴گفتم از هجران نباشد ماتمی جانسوزتر
گفت بر جان محبان داغ این ماتم مباد
۵گفتمش دارم دلی پر درد بی پیکان تو
گفت یارب هیچ کس را درد بی مرهم مباد
۶گفتم از عشق تو خالی نیست در عالم کسی
گفت جامی هر که عاشق نیست در عالم مباد
۷