ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبند
بر عاشقان خسته در آرزو مبند
۱خار ستیز در قدم اهل دل مریز
بر طالبان وصل ره جست و جو مبند
۲گرد عذار دائره عنبرین مکش
بر آفتاب سلسله مشکبو مبند
۳در زلف تو مجال گذر نیست شانه را
چندین دل شکسته به هر تار مو مبند
۴جز نیستی نشان ندهد زان میان کمر
بهر خدا که تهمت هستی بر او مبند
۵جان شد ز رنگ و بوی میم تازه ای حریف
روی قدح مپوش و دهان سبو مبند
۶بلبل به گفت و گو غم گل می برد به سر
جامی چو غنچه با دل خون دم فرو مبند
۷