زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر
که درین دامگه حادثه آرام مگیر
۱قدسیان بهر تو آراسته عشرتگه انس
تو درین غمکده چون غمزدگان مانده اسیر
۲دو کمانوار میان تو و مقصود ره است
خویش را بهر چه انداخته ای دور چو تیر
۳بگسل از دل ببر از جان که گزیر است ازان
دل به آن شاهد جان ده که ازو نیست گزیر
۴هیچ جا نیست که عکس رخ او پیدا نیست
جرم آیینه بود گر نبود عکس پذیر
۵خم دیرینه می پیر من است ای ساقی
هر دمم فیض دگر می رسد از باطن پیر
۶باده لعل برد غصه ایام ز دل
مدعی گر نخورد گو برو از غصه بمیر
۷جامی آن راز که در پرده معنی بنهفت
نی کلک تو ادا کرد به الحال صریر
۸زیر این پرده زنگار کسی محرم نیست
پرده مگشا ز رخ حجله نشینان ضمیر
۹