تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوش
دردا که تو می آیی و من می روم از هوش
۱من لذت دیدار چه دانم که هنوزت
از دور ندیده فتم آشفته و مدهوش
۲هر چند برون نیستی از خاطر تنگم
پیش آی که چون جان کشمت تنگ در آغوش
۳در گوش تو یک نکته ز بخت سیه ما
گفتن که تواند مگر آن خال بناگوش
۴گویم سخنی با تو اگر چند که گردد
بر طبع لطیف تو همین لحظه فراموش
۵خواهی که خدا در دو جهان پاس تو دارد
زینهار تو در پاس دل خسته دلان کوش
۶جامی ز خرابات غرض باده عشق است
خواهی ز سبو درکش و خواهی ز قدح نوش
۷