غزلیاتشمارهٔ ۴۷۲ جامیشاعرجامیمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریگویی که منم یار تو ای جان و نباشیوز یاری اغیار پشیمان و نباشی۱بیچاره من آن دم که ز گل بوی تو آیدبر بوی تو آیم به گلستان و نباشی۲می میرم ازین غم که چو بینم مهی از دوردر خاطرم افتد که تویی آن و نباشی۳آیم سوی میدان تو کز سر فکنم گویآه ار برسم بر سر میدان و نباشی۴درخواب شوم پیش تو گریان و بسوزمچون باز کنم دیده گریان و نباشی۵ویران کنیم خانه آباد که باشمآبادی این خانه ویران و نباشی۶جامی ز بتان گر لقب کافری آمدبه زانکه شمارند مسلمان و نباشی۷