فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوش
که جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش
۱شوند هر دو سه روزی مرید نادانی
تهی ز دین و خرد خالی از بصیرت و هوش
۲نه بر برون وی از لمعه هدایت نور
نه در درون وی از شعله محبت جوش
۳گهی که در سخن آید هوس کند سامع
که کاش ازین هذیان زودتر شود خاموش
۴وگر خموش شود حاصل مراقبه اش
ز بار سر نبود غیر درد گردن و دوش
۵نگاه دار خدایا مدام جامی را
ز شر زرق ریا پیشگان ازرق پوش
۶به گوش هوش رسان از حریم میکده اش
صدای نعره مستان و بانگ نوشانوش
۷