بپوش خط بناگوش نازنین کسی
که نیست ایمن ازین فتنه عقل و دین کسی
۱به کین هیچکسان برمیان کمر بستی
کمر نبسته چو تو هیچ کس به کین کسی
۲به آن صلایه اقبال هر سری نه سزاست
مباد خاک درت صندل جبین کسی
۳به دستیاری دولت فلک سبیکه سیم
چو ساعدت ننهاده در آستین کسی
۴به خاک سوخته جانا مکن خرام مباد
رسد به دامن تو آه آتشین کسی
۵حریم خاص تو خواهم تمام روی زمین
نخواهمت که نهی پای بر زمین کسی
۶به زیر طره تو کرده جای خال سیاه
چو هندویی که نشسته ست در کمین کسی
۷خوش است عالم از انفاست ای صبا گویی
گشاده ای گره از جعد عنبرین کسی
۸بس است خاطر سحرآفرین تو را جامی
چه حاجت است درین سحرت آفرین کسی
۹