کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ
باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ
۱می رود با آه آتشاک دل در زلف تو
همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ
۲شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبان
در زبان افتاده آتش زین گنه دارد چراغ
۳از شکاف سینه بر دل می فتد زان رخ فروغ
خانه ویران بلی از نور مه دارد چراغ
۴ساقی ما رخ نمود ای شمع بنشین گوشه ای
زانکه این بزم از فروغ صبحگه دارد چراغ
۵وقت پیر رهبر ما خوش که در شبهای تار
از می روشن به کنج خانقه دارد چراغ
۶شعلههای آه جامی نیست جز ایام هجر
هرکس آری بهر شبهای سیه دارد چراغ
۷