نقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف
قل لهم ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف
۱جرعه ای کز ساغر اهل صفا ریزد به خاک
خاک آن بر خون ارباب ریا دارد شرف
۲نکته عرفان مجو از خاطر آلودگان
گوهر مقصود را دلهای پاک آمد صدف
۳عشوه ساقی برد از کف عنان عقل و هوش
چون به بزم دردنوشان جام می گیرم به کف
۴غمزه خون ریز او چون تیغ لا تامن کشید
لعل جان بخشش دهد پنهان نوید لاتخف
۵آمد آن رخ فتنه دور قمر ای دل بکوش
تا چو مشکین زلف او زان فتنه باشی بر طرف
۶کی نظر بازی تواند با بتان غمزه زن
هر که چون جامی نشد سهم حوادث را هدف
۷