نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزم
نه روی آنکه بنشینم سگش را آبرو ریزم
۱چنان در مهر آن خورشید خو کردم به تنهایی
که گر دستم دهد از سایه خود نیز بگریزم
۲هوس دارم که ریزد خون من امروز تا فردا
بهانه سازم آن را دست در دامانش آویزم
۳علاج خویش پرسیدم طبیب عشق را روزی
ز فکر عقبی و سودای دنیی داد پرهیزم
۴نمی خواهم ز غیرش در جهان دیار ازان هر دم
ز سیلاب مژه چون نوح طوفانی برانگیزم
۵چو فرهادم ازان بر سینه باشد کوه درد و غم
کزان شیرین دهان نبود میسر غنچه پرویزم
۶مگویید ای نکوخواهان کزان بدخو ببر جامی
معاذالله اگر از وی ببرم با که آمیزم
۷