تو شاه مسند حسنی و من گدای کمینم
مرا سعادت آن از کجا که با تو نشینم
۱چو خاکروبی آن در دریغ داشتی از من
گذار تا خس و خار رهت به دیده بچینم
۲سواره رفتی و سودم جبین به راه تو چندان
که شد نشان سم اسب و ماند نقش جبینم
۳اساس زهد شکستم ز نام و ننگ برستم
میان به مهر تو بستم کمر مبند به کینم
۴به هر کجا گذرم دولت وصال تو جویم
به هر طرف نگرم جلوه جمال تو بینم
۵بسوخت جان من از گریه های تلخ چه باشد
به خنده ای بنوازی ازان لب شکرینم
۶به تیغ بیم مفرما که خیز جامی ازین در
که عمرهاست بر این آستانه بهر همینم
۷