حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او
خاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او
۱گرچه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشت
خویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او
۲باغبان روضه قدر باده گر بشناختی
بر کنار چشمه کوثر نشاندی تاک او
۳رفتم آن خاک در از مژگان پی تسکین شوق
آتش من تیزتر گشت از خس و خاشاک او
۴با خرد راز دهانش را چه آرم در میان
قاصر است از فهم این سر نهان ادراک او
۵چند لاف چستی و چالاکی ای سرو چمن
نیست چست این جامه جز بر قامت چالاک او
۶دامن جامی ز دست عشق صد جا چاک شد
می ندارد عشق دست از دامن صد چاک او
۷