صبحدم دردکشان نقب به میخانه زدند
بوسه بر یاد لبت بر لب پیمانه زدند
۱زاهدان سبحه به کف عازم آن بزم شدند
رقم نقل چو بر سبحه صد دانه زدند
۲صوفیان را دهن از ورد سحر بربستند
بس که بر صومعه ها نعره مستانه زدند
۳بود مرغان اولی اجنحه را روی به عشق
لیکن آن شعله به بال و پر پروانه زدند
۴گر به شاهان نرسد نقد محبت چه عجب
علم دولت این گنج به ویرانه زدند
۵آشنا را کف راحت که نهادند به دل
دست رد بود که بر سینه بیگانه زدند
۶شرح احوال پریشانی ما ریخت فرو
چون سر زلف پریشان تو را شانه زدند
۷ساغر داد بر ارباب خرد پیمودند
سنگ بیداد به جام من دیوانه زدند
۸جامیا گوش فروبند ز افسانه دهر
که همه خواب درین عشوه ده افسانه زدند
۹