کس رخت را چو گل نظاره نکرد
که گریبان چو غنچه پاره نکرد
۱با دل عاشقان کند دل تو
آنچه با شیشه سنگ خاره نکرد
۲هر که زیر کمر میان تو دید
وای او کز بلا کناره نکرد
۳مه نشد شب فروز تا ز رخت
لمعه نور استعاره نکرد
۴جان بیچارگی دهم که لبت
دید بیچارگیم و چاره نکرد
۵سنگ بیدادت از عدد بدر است
ریگ صحرا کسی شماره نکرد
۶جامی از کارها نداشته دست
نام خود رند هیچ کاره نکرد
۷