تو نازنین جوانی و من پیر ناتوان
بر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان
۱بر دامنت چه عار نشیند گر اوفتد
برخاک خشک سایه ات ای تازه ارغوان
۲کس جز تو شهریار نشاید اگر بفرض
شهری کنند خاصه بنا بهر نیکوان
۳کردی وداع و بار سفربستی و شدند
همراه تو هزار دل و جان چو کاروان
۴بهر خدا که باز نگر وز سرشک ما
بین سیلهای خون ز پی کاروان روان
۵تو می روی به مرکب رهوار و من ز اشک
صد پیک قطره زن ز پیت می کنم روان
۶جامی مگو که پای به دامان صبرکش
خود گو کزان جمال صبوری کجا توان
۷