سر چه سنجد که هوش میبشود
تن چه ارزد که توش میبشود
۱دلم از خون چو خم به جوش آمد
جان چو کف ز او به جوش میبشود
۲منم آن بید سوخته که به من
دیده راوق فروش میبشود
۳چون گریزد دل از بلا که جهان
بر دلم تخته پوش میبشود
۴من ز گریه نیم خموش ولیک
مرغ جانم خموش میبشود
۵ساقی غم که جام جام دهد
عمر در نوش نوش میبشود
۶بختم آوخ که طفل گرینده است
که به هر لحظه روش میبشود
۷طفل بد را که گریهٔ تلخ است
به که در خواب نوش میبشود
۸خواب آشفته دیده بودم دوش
عالم امشب چو دوش میبشود
۹آه کز مردن امام شهاب
آه من سخت کوش میبشود
۱۰دلم از راه گوش بیرون شد
بیم آن بد که هوش میبشود
۱۱نه به دل بودم این سخن نه به گوش
که دل از راه گوش میبشود
۱۲ای دریغ ای دریغ چندان رفت
کآسمان پر خروش میبشود
۱۳تف آه از دلم سرشته به خون
سبحه سوز سروش میبشود
۱۴به وفاتش امام انجم را
ردی زر ز دوش میبشود
۱۵داغ بر دل زیاد خاقانی
گر ز دل یاد اوش میبشود
۱۶