ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
۱تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
۲در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
۳گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او
آبروئی ماند کس را آنِ ما باری نماند
۴آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید
ای عفیالله خود نصیب من کلهواری نماند
۵واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
۶شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
۷