الامان ای دل که وحشت زحمت آورد الامان
بر کران شو زین مغیلانگاه غولان بر کران
۱برگذر زین سردسیر ظلمت اینک روشنی
درگذر زین خشکسال آفت اینک گلستان
۲جان یوسف زاد را کازاد کرد حضرت است
وارهان زین چار میخ هفت زندان وارهان
۳ابلقی را کاسمان کمتر چراگاه وی است
چند خواهی بست بر خشک آخور آخر زمان
۴تا نگارستان نخوانی طارم ایام را
کز برونسو زرنگار است از درونسو خاکدان
۵جای نزهت نیست گیتی را که اندر باغ او
نیشکر چون برگ سنبل زهر دارد در میان
۶روز و شب جانسوزی و آنگاه از ناپختگی
روز چون نیلوفری چالاک و شب چون زعفران
۷تا کی این روز و شب و چندین مغاک و تیرگی
آن درخت آبنوس این صورت هندوستان
۸از نسیم انس بیبهره است سروستان دل
وز ترنج عافیت خالی است نخلستان جان
۹اندر این خطه که دل خطبه به نام غم کند
سکهٔ گیتی نخواهد داشت نقش جاودان
۱۰دل منه بر عشوههای آسمان زیرا که هست
بیسر و بن کارهای آسمان چون آسمان
۱۱زود بینی چون بنات النعش گشتی سرنگون
تا روی بر باد این پیروزه پیکر بادبان
۱۲با امل همراه وحدت چون شاه عزلت ران گشاد
مرد چوبین اسب با بهرام چوبین همعنان
۱۳در ببند آمال را چون شاه عزلت ران گشاد
جان بهای نعل را در پای اسب او فشان
۱۴پر نیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر
شرب عزلت هم تباشیرش دهد هم استخوان
۱۵جهد کن تا ریزهخوار خوان دل باشی از آنک
نسر طائر را مگس بینی چو دل بنهاد خوان
۱۶آن زمان کز در درآید آفتاب دل تو را
گر توانی سایهٔ خود را برون در نشان
۱۷چون تو مهر نیستی را بر گریبان بستهای
هیچ دامانت نگیرد هستی کون و مکان
۱۸چهرهٔ خورشید وانگه زحمت مشاطگی
مرکب جمشید وانگه حاجب برگستوان
۱۹در دبیرستان خرسندی نوآموزی هنوز
کودکی کن دم مزن چون مهر داری بر زبان
۲۰نیست اندر گوهر آدم خواص مردمی
بر ولیعهدان شیطان حرف کرمنا مخوان
۲۱خلوتی کز فقر سازی خیمهٔ مهدی شناس
زحمتی کز خلق بینی موکب دجال دان
۲۲شش جهت یاجوج بگرفت ای سکندر الغیاث
هفت کشور دیو بستد ای سلیمان الامان
۲۳تخت نرد پاک بازان در عدم گستردهاند
گر سرش داری برانداز این بساط باستان
۲۴مرد همدم آنگه اندوزد که آید در عدم
موم از آتش آنگه افروزد که دارد ریسمان
۲۵دل رمیده کی تواند ساخت با ساز وجود
سگ گزیده کی تواند دید در آب روان
۲۶تا به نااهلان نگوئی سر وحودت هین و هین
تا ز ناجنسان نجوئی برگ سلوت هان و هان
۲۷عیسی از گفتار نااهلی برآمد بر فلک
آدم از وسواس ناجنسی برون رفت از جنان
۲۸چند چون هدهد تهدد بینی از رنج و عذاب
تو برای رهنمای ملک پیک رایگان
۲۹این گره بادند از ایشان کار سازی کم طلب
کآتشی بالای سر دارند و آبی زیر ران
۳۰تا جدائی زین و آن بر سر نشینی چون الف
چون بپیوستی به پایان اوفتی هم در زمان
۳۱عقل چون گربه سری در تو همی مالد ز مهر
تا نبرد رشتهٔ جان تو چون موش این و آن
۳۲گر تو هستی خستهٔ زخم پلنگ حادثات
پس تو را از خاصیت هم گربه بهتر پاسبان
۳۳چار تکبیری بکن بر چار قصل روزگار
چار بالشهای چار ارکان را به دو نان بازمان
۳۴چند بر گوسالهٔ زرین شوی صورت پرست
چند بر بزغالهٔ پر زهر باشی میهمان
۳۵ناقهٔ همت به راه فاقه ران تا گرددت
توشه خوشهٔ چرخ و منزلگاه راه کهکشان
۳۶همچنین بازی درویشان همی زی زانکه هست
جبرئیل اجری کش این قوم و رضوان میزبان
۳۷جان مده در عشق زور و زر که ندهد هیچ طفل
لعبت چشم از برای لعبتی از استخوان
۳۸اولین برج از فلک صفر است چون تو بهر فقر
اولین پایه گرفتی صفر بهتر خان و مان
۳۹چون سرافیل قناعت تا ابد جاندار توست
گو مکن دیوان میکائیل روزی را ضمان
۴۰خیز خاقانی ز کُنج فقر خلوتخانه ساز
کز چنین توان اندوخت گنج شایگان
۴۱آتش اندر جاه زن گو باد در دست تکین
آب رخ در چاه کن گو خاک بر فرق طغان
۴۲تخت ساز از حرص تا فرمان دهی بر تاجبخش
پشت کن بر آز تا پهلو زنی با پهلوان
۴۳نی صفی الملک را بینی صفائی بر جبین
نی رضی الدوله را یابی رضائی در جنان
۴۴گر به رنگِ جامه عیبت کرد جاهل، باک نیست
تابش مه را ز بانگ سگ کجا خیزد زیان
۴۵چون تو یکرنگی بدل گر رنگرنگ آید لباس
کی عجب چون عیسی دل بر درت دارد دکان
۴۶گرچه رنگینکسوتی صاحبخبر هستی ز عقل
کلک رنگینجامه هم صاحب برید است از روان
۴۷چون کتاب الله به سرخ و زرد میشاید نگاشت
گر تو سرخ و زرد پوشی هم بشاید بیگمان
۴۸نی کم از مور است زنبور منقش در هنر
نی کم از زاغ است طاووس بهشتی ز امتحان
۴۹باش با عشاق چون گل در جوانی پیر دل
چند ازین زُهاد همچون سرو در پیری جوان
۵۰بر زمین زن صحبت این زاهدان جاهجوی
مشتریصورت ولی مریخسیرت در نهان
۵۱چون تنور از نار نخوت هرزهخوار و تیزدَم
چون فطیر از روی فطرت بدگوار و جانگزان
۵۲اربعینشان را ز خمسین نصاری دان مدد
طیلسانشان را ز زنار مجوسی دان نشان
۵۳نیست اندر جامهٔ ازرق حفاظ و مردمی
چرخ ازرقپوش اینک عمرکاه و جانستان
۵۴چند نالی چند ازین محنتسرای زاد و بود
کز برای رای تو شروان نگردد خیروان
۵۵بچهٔ بازی برو بر ساعد شاهان نشین
بر مگسخواران قولنجی رها کن آشیان
۵۶ای عزیز مادر و جان پدر تا کی تو را
این به زیر تیشه دارد و آن به سایهٔ دوکدان
۵۷ای درین گهوارهٔ وحشت چو طفلان پایبست
غم تو را گهواره جنبان و حوادث دایگان
۵۸شیر مردی خیز و خوی شیر خوردن کن رها
تا کی این پستان زهرآلود داری در دهان
۵۹گر حوادث پشت امیدت شکست اندیشه نیست
مومیائی هست مدح صاحب صاحبقران
۶۰حجة الاسلام نجم الدین که گردون بر درش
چون زمین بوسد نگارد عبده بر آستان
۶۱جاه او در یک دو ساعت بر سه بعد و چار طبع
پنج نوبت میزند در شش سوی این هفتخوان
۶۲تا بت بدعت شکست اقبال نجم سیمگر
سکه نقش بت به زر دادن نیارد در جهان
۶۳چارپای منبرش را هشت حمالان عرش
بر کتف دارند کاین مرکز ندارد قدر آن
۶۴ای وصی آدم و کارم ز گردون ناتمام
وی مسیح علام و جانم ز گیتی ناتوان
۶۵گر نداری هیچ فرزندی شرف داری که حق
هم شرف زین دارد اینک لمیلد خوان از قران
۶۶بیضه بشکن بچه بیرون آر چون طاووس نر
بیضه پروردن به گنجشکان گذار و ماکیان
۶۷کاین نتایجهای فکر تو تو را بس ذریت
وین معانیهای بکر تو تو را بس خاندان
۶۸چون خود و چون من نبینی هیچکس در شرع و شعر
قاف تا قاف ار بجویی قیروان تا قیروان
۶۹زادهٔ طبع منند اینان که خصمان منند
آری آری گربه هست از عطسهٔ شیر ژیان
۷۰دشمن جاه منند این قوم کی باشند دوست
جون من از بسطام باشم این گروه از دامغان
۷۱ز آن کرامتها که حق با این دروگر زاده کرد
میکشند از کینه چون نمرود بر گردون کمان
۷۲پا شکستم زین خران، گرچه درست از من شدند
خواندهای تا عیسی از مقعد چه دیدآخر زیان
۷۳جان کنند از ژاژخائی تا به گرد من رسند
کی رسد سیر السوافی در نجیب ساربان
۷۴صد هزاران پوست از شخص بهائم برکشند
تا یکی زانها کند گردون درفش کاویان
۷۵