هین کز جهان علامت انصاف شد نهان
ای دل کرانه کن ز میان خانهٔ جهان
۱طاق و رواق ساز به دروازهٔ عدم
باج و دواج نه به سراپردهٔ امان
۲بر نوبهار باغ جهان اعتماد نیست
کهاندک بقاست آن همه چون سبزهٔ جوان
۳بهر منال عیش ز دوران منال بیش
بهر مراد جسم به زندان مدار جان
۴کن باز را که قلهٔ عرش است جای او
در دودهنگ خاک خطا باشد آشیان
۵این خاکدان دیو تماشاگه دل است
طفلی تو تا ربیع تو دانند خاکدان
۶با درد دل دوا ز طبیب امل مجوی
کهاندر علاج هست تباشیرش استخوان
۷مفریب دل به رنگ جهان کهان نه تازگی است
گلگونهای چگونه کند زال را جوان
۸آبی است بد گوار و ز یخ بسته طاق پل
سقفی است زر نگار و ز مهتاب نردبان
۹خورشید از سواد دل تو کجا رود
تا بر سر تو چشمهٔ خضر است سایبان
۱۰کی باشدت نجات ز صفرای روزگار
تا باشدت حیات ز خضرای آسمان
۱۱بس زورقا که بر سر گردان این محیط
سر زیر شد که تر نشد این سبز بادبان
۱۲از اختر و فلک چه به کف داری ای حکیم
گر مغ صفت نهای چه کنی آتش و دخان
۱۳مغ را که سرخ روئی از آتش دمیدن است
فرداش نام چیست، سیه روی آن جهان
۱۴طشتی است این سپهر و زمین خایهای در او
گر علم طشت و خایه ندانستهای بدان
۱۵از حادثات در صف آن صوفیان گریز
کز بود غمگنند و ز نابود شادمان
۱۶ز ایشان شنو دقیقهٔ فقر از برای آنک
تصنیف را مصنف بهتر کند بیان
۱۷جز فقر هرچه هست همه نقش فانی است
اندر نگین فقر طلب نقش جاودان
۱۸تا در دل تو هست دو قبله ز جاه و آب
فقرت هنوز نیست دو قله به امتحان
۱۹فقر سیاه پوش چو دندان فرو برد
جاه سپید کار کند خاک در دهان
۲۰چون عز عزل هست غم زور و زر مخور
چون فر فقر هست دم مال و مل مران
۲۱با تاج خسروی چه کنی از گیا کلاه
با ساز باربد چه کنی پیشهٔ شبان
۲۲کس نیست در جهان که به گوهر ز آدمی است
ور هست گو بیا شجره بر جهان بخوان
۲۳هر جا که محرمی است خسی هم حریف اوست
آری ز گوشت گاو بود بار زعفران
۲۴با ارزن است بیضهٔ کافور همنشین
با فرج استر است زر پاک هم قران
۲۵تا پخته نیست مردم شیطان و وحشی است
وآندم که پخته گردد سلطان انس و جان
۲۶جو تا که هست خام غذای خر است و بس
چون پخته گشت شربت عیسی ناتوان
۲۷خاقانیا ز جیب تجرد برآر سر
وز روزگار دامن همت فرو فشان
۲۸منشور فقر بر سر دستار توست رو
منگر به تاج تاش و به طغرای شه طغان
۲۹آن نکته یاد کن که در آن قطعه گفتهای
« زین بیش آب روی نریزم برای نان»
۳۰امروز کدخدای براعت توئی به شرط
تو صدردار و این دگران وقف آستان
۳۱اهل عراق در عرقاند از حدیث تو
شروان به نام توست شرف وان و خیروان
۳۲شعرت در این دیار وحش خوشتر است از آنک
کشت از میان پشک برآمد به بوستان
۳۳ای پایبست مادر و واماندهٔ پدر
براً بوالدیه تو را دیده دودمان
۳۴همچون زمین ز من چه نشینی ز جای جنب
هل تا شود خراب جهانی به یک زمان
۳۵چون کوزهٔ فقاعی ز افسردگان عصر
در سینه جوش حسرت و در حلق ریسمان
۳۶قومی مطوقند به معنی چو حرف قوم
مولع به نقش سیم و مزور چو قلب کان
۳۷چون گربه پر خیانت و چون موش نقب زن
چون عنکبوت جوله و چون خرمگس عوان
۳۸دین ور نه و ریاست کرده به دینور
کیش مغان و دعوت خورده به دامغان
۳۹سرشان ببر به خلق چو شکر چو مصطفی
کهافکند زیر پای ابوجهل طیلسان
۴۰یارب دل شکستهٔ خاقانی آن توست
درد دلش به فیض الهی فرو نشان
۴۱اینجا اگر قبول ندارد از آن و این
آنجاش کن قبول علیرغم این و آن
۴۲