هر صبح پای صبر به دامن درآورم
پرگار عجز، گرد سر و تن درآورم
۱از عکس خون قرابهٔ پر میشود فلک
چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم
۲هر دم هزار بچهٔ خونبن کنم له خاک
چون لعبتان دیده به زادن درآورم
۳از زعفران چهره مگر نشرهای کنم
کبستنی به بخت سترون درآورم
۴دانم که دهر، خط بلا بر سرم کشید
داند که سر به خط بلا من درآورم
۵چون آه آتشین زنم از جان آهنین
سیماب وش گداز به آهن درآورم
۶غم در جگر زد آتش برزین مرا و من
از آب دیده دجله به برزن درآورم
۷غم بیخ عمر میبرد و من به برگ آنک
دستی به شاخ لهو به صد فن درآورم
۸طوفانم از تنور برآمد چه سود از آنک
دامن چو پیرزن به نهنبن درآورم
۹شد روز عمر ز آن سوی پیشین و روی نیست
کاین روز رفته باز به روزن درآورم
۱۰با من فلک به کین سیاوش و من ز عجز
اسبی ز نی به حرب تهمتن درآورم
۱۱چون کوه خسته سینه کنندم به جرم آنک
فرزند آفتاب به معدن درآورم
۱۲از جور هفت پردهٔ ازرق به اشک لعل
طوفان به هفت رقعهٔ ادکن درآورم
۱۳از کشتزار چرخ و زمین کاین دو گاو راست
یک جو نیافتم که به خرمن درآورم
۱۴از چنگ غم خلاص تمنی کنم ز دهر
کافغان بنای و حلق چو ارغن درآورم
۱۵چون زال، بستهٔ قفسم نوحه زان کنم
تا رحمتی به خاطر بهمن درآورم
۱۶نینی که با غم است مرا انس لاجرم
مریم صفت بهار به بهمن درآورم
۱۷نشگفت اگر چو آهوی چین مشک بردهم
چون سر بخورد سنبل و بهمن درآورم
۱۸چون دم برآرم از سر زانو به باغ غم
از شاخ سدره مرغ نوازن درآورم
۱۹زانو کنم رصدگه و در بیع خان جان
صد کاروان درد معین درآورم
۲۰غم بختیای است توسن و من یار کاروان
از خان بیپشت بختی توسن درآورم
۲۱دل تنگتر ز دیدهٔ سوزن شده است و من
بختی غم به دیدهٔ سوزن درآورم
۲۲غم تخم خرمی است که در یک دل افکنم
دردی است جنس می که ز یک دن درآورم
۲۳عنقای مغربم به غریبی که بهر الف
غم را چو زال زر به نشیمن درآورم
۲۴در گلشن زمانه نیابم نسیم لطف
دود از سموم غصه به گلشن درآورم
۲۵فقر است پیر مائده افکن که نفس را
بر آستان پیر ممکن درآورم
۲۶آب حیات از آتش گلخن دمد چو باد
گر نفس خاک پاش به گلخن درآورم
۲۷آری ز هند عود قماری برم به روم
گر حملها به هند ز روین درآورم
۲۸چندی نفس به صفهٔ اهل مصفا زدم
یک چند پی به دیر برهمن درآورم
۲۹چون کار عالم است شتر گربه من به کف
گه سجدهگاه ساغر روشن درآورم
۳۰از هزل و جد چو طفل بنگزیردم که دست
گاهی به لوح و گه به فلاخن درآورم
۳۱جنسی نماند پس من و رندان که بهر راه
چون رخش نیست پای به کودن درآورم
۳۲آهوی مشک نیست چه چاره ز گاو و بز
کز هر دو برگ عنبر و لادن درآورم
۳۳چون چرخ سرفکنده زیم گرچه سرورم
آغوش از آن به خاک فروتن درآورم
۳۴دشمن مرا شکسته کند دوست دارمش
حاشا که من شکست به دشمن درآورم
۳۵تهدید تیغ میدهد آوخ کجاست تیغ
تا چون حلیش دست به گردن درآورم
۳۶کانرا که تیشه رخنه کند فضل کان نهم
رخنه چرا به تیشهٔ کان کن درآورم
۳۷در دیولاخ آز مرا مسکن است و من
خط فسون عقل به مسکن درآورم
۳۸همت شود حجاب میان من و نظر
گر من نظر به عالم ریمن درآورم
۳۹آسیمه سر چو گاو خراسم که چشم بند
نگذاردم که چشم به روغن درآورم
۴۰در رنگ و بوی دهر نپیچم که ره روم
ارقم نیم که یال به چندان درآورم
۴۱من نامه بر کبوتر راهم ز همرهان
باز اوفتم چو دیده به ارزن درآورم
۴۲گر خاص قرب حق نشوم واثقم بدانک
رخت امان به خلد مزین درآورم
۴۳جان و دل و خرد برسانم به باغ خلد
آخر مثلثی به مثمن درآورم
۴۴چون خرمگس ز جیفه و خس طعمه چون کنم
نحلم که روزی از گل و سوسن درآورم
۴۵چون قوتم آرزو کند از گرم و سرد چرخ
بر خوان جان دو نان ملون درآورم
۴۶با آنکه قانعم چو سلیمان ز مهر و ماه
نان ریزهها چو مور به مکمن درآورم
۴۷نسرین را به خوشهٔ پروین بپرورند
تا من به خون دو مرغ مسمن درآورم
۴۸مرد توکلم، نزنم درگه ملوک
حاشا که شک به بخشش ذو المن درآورم
۴۹آنکس که داد جان، ندهد نان؟ بلی دهد
پس کفر باشد ار به دل این ظن درآورم
۵۰چون موسیم شجر دهد آتش چه حاجت است
کآتش ز تیه وادی ایمن درآورم
۵۱گردون ناکس ار نخرد فضل من رواست
نقصی چرا به فضل مبرهن درآورم
۵۲بهراموار گر به من آرند دوکدان
غارت چرا به تیغ و به جوشن درآورم
۵۳ز آن غم که آفتاب کرم مرد برقوار
شب زهره را چو رعد به شیون درآورم
۵۴این پیرزن هنوز عروس کرم نزاد
پس سر چرا به خطبهٔ این زن درآورم
۵۵گفتم به ترک مدح سلاطین، مبین از آنک
سحر مبین به شعر مبین درآورم
۵۶کو شه طغان جود؟ که من بهر اتمکی
پیشش زبان به گفتن سنسن درآورم
۵۷خاقانی مسیح دمم پس به تیغ نطق
همچون کلیم رخنهٔ الکن درآورم
۵۸بهر دو نان ستایش دو نان کنم؟ مباد
کب گهر به سنگ خماهن درآورم
۵۹چون موی خوک در زن ترسا بود چرا
تار ردای روح به درزن درآورم
۶۰هم نعت حضرت نبوی کان نکوتر است
کاین لعل هم به طوق و به گردن درآورم
۶۱کحال دانشم که برند اختران به چشم
کحل الجواهری که به هاون درآورم
۶۲گفتم روم به مکه و جویم در آن حرم
گنجی که سر به حصن محصن درآورم
۶۳چون نیست وجهزر نکنم عزم مکه باز
جلباب نیستی به سر و تن درآورم
۶۴تبریز غم فزود مرا آرزوم هست
کاین غم به ارزروم و به ارمن درآورم
۶۵خوش مقصدی است ار من و خوش مامن ارزروم
من رخت دل به مقصد و مامن درآورم
۶۶چون مور ساز خانه به اخلاط درکشم
چون مرغ برگ دانه به ارزن درآورم
۶۷منت برد عراق و ری از من بدین دو جای
بحری ز نظم و نثر مدون درآورم
۶۸بس شکر کز منیژه و گیوم رسد که من
شمعی به چاه تیرهٔ بیژن درآورم
۶۹