به دل در خواص بقا میگریزم
به جان زین خراس فنا میگریزم
۱از آن چرخ چون باز بر دوخت چشمم
که باز از گزند بلا میگریزم
۲چو باز ارچه سر کوچکم دل بزرگم
نخواهم کله وز قبا میگریزم
۳درخت وفا را کنون برگ ریز است
ازین برگ ریز وفا میگریزم
۴گه از سایهٔ غیر سر میرهانم
گه از خود چو سایه جدا میگریزم
۵چو بیگانهای مانم از سایهٔ خود
ولی در دل آشنا میگریزم
۶دلم دردمند است و هم درد بهتر
طبیب دلم کز دوا میگریزم
۷مرا چشم درد است و خورشید خواهم
که از زحمت توتیا میگریزم
۸مرا چون خرد بند تکلیف سازد
ز بند خرد در هوا میگریزم
۹دهان صبا مشک نکهت شد از می
به بوی می اندر صبا میگریزم
۱۰بگو با مغان کاب کاری شما راست
که در کار آب شما میگریزم
۱۱مرا ز اربعین مغان چون نپرسی
که چل صبح در مغ سرا میگریزم
۱۲به انصاف دریاکشانند کانجا
ز جور نهنگ عنا میگریزم
۱۳مغان را خرابات کهف صفا دان
در آن کهف بهر صفا میگریزم
۱۴من آن هشتم هفت مردان کهفم
که از سرنوشت جفا میگریزم
۱۵بده جام فرعونیم کز تزهد
چو فرعونیان ز اژدها میگریزم
۱۶به من آشکارا ده آن می که داری
به پنهان مده کز ریا میگریزم
۱۷مرا از من و ما به یک رطل برهان
که من، هم ز من، هم ز ما میگریزم
۱۸من از باده گویم تو از توبه گویی
مگو کز چنین ماجرا میگریزم
۱۹حریف صبوحم نه سبوح خوانم
که از سبحهٔ پارسا میگریزم
۲۰مرا سجده گه بیت نبت العنب بس
که از بیت ام القری میگریزم
۲۱مرا مرحبا گفتن سفره داران
نباید، کز آن مرحبا میگریزم
۲۲قدحها ملا کن به من ده که من خود
ز قوت اللسان برملا میگریزم
۲۳نهنه مینگیرم که میگون سرشکم
که خود زین می کم بها میگریزم
۲۴سگ ابلق روز و شب جانگزای است
ازین ابلق جانگزا میگریزم
۲۵ندارم سر می که چون سگ گزیده
جگر تشنهام از سقا میگریزم
۲۶کشش خود نخواهم من آهنین جان
که از سنگ آهن ربا میگریزم
۲۷هم از دوست آزردهام هم ز دشمن
پس از هر دو تن در خدا میگریزم
۲۸مسیحم که گاه از یهودی هراسم
گه از راهب هرزهلا میگریزم
۲۹چنانم دل آزرده از نقش مردم
که از نقش مردمگیا میگریزم
۳۰گریزد ز شکل عصا مار و گوید
عصا شکلم و از عصا میگریزم
۳۱قفا چون ز دست امل خوردم اکنون
ز تیغ اجل در قفا میگریزم
۳۲به بزغاله گفتند بگریز، گفتا:
که قصاب در پی کجا میگریزم
۳۳همه حس من یک به یک هست سلطان
از این سگ مشام گدا میگریزم
۳۴من آن دانهٔ دست کشت کمالم
کزین عمرسای آسیا میگریزم
۳۵من آبم که چون آتشی زیر دارم
ز ننگ زمین در هوا میگریزم
۳۶بدیدم عیار جهان کم ز هیچ است
ازین بهرج ناروا میگریزم
۳۷سیاه است بختم ز دست سپیدش
ور این پیر ازرقوطا میگریزم
۳۸ز بیم فلک در ملک میپناهم
ز ترس تبر در گیا میگریزم
۳۹چو روز است روشن که بخت است تاری
به شب زین شبانگه لقا میگریزم
۴۰صلای سر و تیغ میگوئی و من
نه سر میکشم، نز صلا میگریزم
۴۱گرم ساز یکتا زنی یا دوتائی
در اندازمت کز سه تا میگریزم
۴۲وغا در سه و چار بینی نه در یک
من و نقش یک کز وغا میگریزم
۴۳قماری زنم بر سر پای وانگه
ز سر پای سازم به پا میگریزم
۴۴اسیرم به بندخیالات و جان را
نوا میدهم وز نوا میگریزم
۴۵ز کی تا به کی پایبست وجودم
ندارم سر و دست و پا میگریزم
۴۶گریزانم از کائنات اینت همت
نه اکنون، که عمری است تا میگریزم
۴۷ز تنگی مکان و دورنگی زمان بس
به جان آمدم زین دو تا میگریزم
۴۸مرا منتهای طلب نیست سدره
که زا سدرة المنتهی میگریزم
۴۹به آهی بسوزم جهان را ز غیرت
که در حضرت پادشا میگریزم
۵۰نه زین هفت ده خاکدانم گریزان
که از هشت شهر سما میگریزم
۵۱مرا دان بر از هفت و نه متکائی
که در ظل آن متکا میگریزم
۵۲نه عیسی صفت زین خرابات ظلمت
در ایوان شمس الضحی میگریزم
۵۳نه ادریس وارم به زندان خوفی
که در هشت باغ رجا میگریزم
۵۴صباح و مسا نیست در راه وحدت
منم کز صباح و مسا میگریزم
۵۵چو جغد ار برون راندم آسیابان
بر این بام هفت آسیا میگریزم
۵۶بقا دوستان را، فنا عاشقان را
من آن عاشقم کز بقا میگریزم
۵۷چو هستی است مقصد در او نیست گردم
که از خود همه در فنا میگریزم
۵۸شوم نیست در سایهٔ هست مطلق
که در نیستی مطلقا میگریزم
۵۹همه نعل مرکب زنم باژگونه
به وقتی کز این تنگ جا میگریزم
۶۰بسی زانیانند دور فلک را
ازین دیر دار الزنا میگریزم
۶۱وباخانهای چرخ و خلقی ز جیفه
هلاک است، ازان از وبا میگریزم
۶۲چو غوغا کند بر دلم نامرادی
من اندر حصار رضا میگریزم
۶۳نیاز عطا داشتم تا به اکنون
نیازم نماند از عطا میگریزم
۶۴طمع حیض مرد است و من میبرم سر
طمع را کز اهل سخا میگریزم
۶۵که خرگوش حیض النسا دارد و من
پلنگم ز حیضالنسا میگریزم
۶۶