فراقت ز خونریز من درنماند
سر کویت از لافزن درنماند
۱من ار باشم ار نه سگ آستانت
ز هندوی کژ مژ سخن درنماند
۲تو گر خواهی و گر نه، میدان عشقت
ز رندان لشکرشکن درنماند
۳در آویزش زلفت آویخت جانم
که صید از نگونسر شدن درنماند
۴دل از هشت باغ رخت درنیاید
هم از چاردیوار تن درنماند
۵رخت را به پیوند چشمم چه حاجت
که شمع بهشت از لگن درنماند
۶ز خون چو من خاکیی پای در نِه
که هجران خود از کار من درنماند
۷چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش
چو من مرغی از بابزن درنماند
۸غم دل مخور کو غم تو ندارد
دل از روزی خویشتن درنماند
۹به خونریز خاقانی اندیشه کم کن
که ایام ازین انجمن درنماند
۱۰