در این دامگاه ارچه همدم ندارم
بحمدالله از هیچ غم غم ندارم
۱مرا با غم از نیستی هست سری
که کس را در این باب محرم ندارم
۲ندارم دل خلق و گر راست خواهی
سر صحبت خویشتن هم ندارم
۳چو از عالم خویش بیگانه گشتم
سر خویشی هر دو عالم ندارم
۴به سیمرغ مانم ز روی حقیقت
که از هیچ مخلوق همدم ندارم
۵به نام و به وحدت چنو سر فرازم
که این هر دو معنی ازو کم ندارم
۶مرا کشت زاری است در طینت دل
که حاجت به حوا و آدم ندارم
۷مرا عز و ذلی است در راه همت
که پروای موسی و بلعم ندارم
۸به پیش کس از بهر یک خندهٔ خوش
قد خویش چون ماه نو خم ندارم
۹چو در سبز پوشان بالا رسیدم
دگر جامهٔ حرص معلم ندارم
۱۰به کافور عزلت خنک شد دل من
سزد گر ز مشک عمل شم ندارم
۱۱دهان خشک و دل خستهام لیکن از کس
تمنای جلاب و مرهم ندارم
۱۲به پازهر کس ننگرم گرچه بر خوان
یکی لقمه بیشربت سم ندارم
۱۳به دیو امل عقل غره نسازم
به باد طمع طبع خرم ندارم
۱۴مرا باد و دیو است خارم اگرچه
سلیمان نیم حکم و خاتم ندارم
۱۵پیاده نباشم ز اسباب دانش
گر اسباب دنیا فراهم ندارم
۱۶هنر درخور معرکه دارم آخر
اگر ساخت درخورد ادهم ندارم
۱۷از آنم به ماتم که زنده است نفسم
چو مرد از پسش هیچ ماتم ندارم
۱۸گلستان جان آرزومند آب است
از آن دیده را هیچ بینم ندارم
۱۹چو از حبس این چار ارکان گذشتم
طربگاه جز هفت طارم ندارم
۲۰اگرچه بریده پرم، جای شکر است
که بند قفس سخت محکم ندارم
۲۱برآرم پر و برپرم کشیانه
به از قبهٔ چرخ اعظم ندارم
۲۲نه خاقانیم گر همی عزم تحویل
مصمم از این کلبهٔ غم ندارم
۲۳مرا پای بسته است خاقانی ایدر
چرا عزم رفتن مصمم ندارم
۲۴همانا که این رخصت از بهر خدمت
ز درگاه صدر معظم ندارم
۲۵امام امم ناصر الدین که در دین
امامت جز او را مسلم ندارم
۲۶براهیم خوشنام کز مدحش الا
صفات براهیم ادهم ندارم
۲۷فلک خورد سوگند بر همت او
که در کون جز تو مقدم ندارم
۲۸ز خصمی که ناقص فتاده است نفسش
کمال تو را هیچ مبهم ندارم
۲۹گر او هست دجال خلقت برغمش
تو را کم ز عیسی مریم ندارم
۳۰وگر فعل ارقم کند من که چرخم
زمرد جز از بهر ارقم ندارم
۳۱زهی دین طرازی که بینقش نامت
در آفاق یک حرف معجم ندارم
۳۲از آنگه که خاک درت سرمه کردم
به چشم سعادت درون نم ندارم
۳۳اگرچه ز انصاف با دشمن و دوست
دم مدح رانم سر ذم ندارم
۳۴به دنبال تو چون سگی برنیایم
که طبع هنر کم ز ضیغم ندارم
۳۵اگر تن به حضرت نیارم عجب نی
که رخشی سزاوار رستم ندارم
۳۶رخ از آب زمزم نشویم ازیرا
که آلودهام روی زمزم ندارم
۳۷ز صدر تو گر غائبم جز به شکرت
زبان بر ثنای دمادم ندارم
۳۸دعاهات گفتم به خیرات بپذیر
اگرچه دعای مقسم ندارم
۳۹